تبليغاتX
فراغ


فراغ

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

زمان


گفتم: تردد را می‌پیمایم.

گفت: هر گامی، وقفه‌ای است.

گفتم: وقفه‌ای است.

گفت: می‌سپر. دانی که وقفه، نیست.

گفتم: دانی، که وقفه چیست.

گفت: ساکن شو در روش. این شو: با چشمانی بی تردد از سکون.

در عین ِ تردد ساکن شو؛ و ساکنی را، از آن غور، در یاب.

گفتم: نیک، می‌نگرم خیره در سکون. در سکون این می‌بینم: چیزی می‌ماند؛ و چیزی می‌رود.

گفت: موقف ِ وقوف. آنی که می‌ماند، نماندن است.

آنی که نمی‌رود، روندگی است.


.

نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

چشمه



صورت ِِِ هر کس مثال ِ کاسه‌ای است

چشم در معنی‌ی او حساسه‌ای است.

                                                    مثنوی

گفت: دیدنی‌ترین چیز را در چه می‌بینی؟

گفتم: در آنی که می‌بیند. چشمانش.

گفت: چه می‌بینی، در چشمانش؟

گفتم: چشمه‌ای. بی سویی را می‌بینم.

گفت: چه می‌بینی، در آن بی‌سویی؟

گفتم: چشمه‌ای. ... راهی به بی‌سویی


.
نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

پرّندگی



ما نه مرغان‌ هوا نه خانگی

دانه‌ی ما دانه‌ی بی دانگی

                                    مثنوی

گفتم: مرغی، می‌پرد.

گفت: مرغ، پرّندگی است. پرّندگی، اهل ِ جایی نیست. پرّندگی، جای سوز است. پرّندگی‌ی پرّندگی از پرّندگی است؛ و آن خوراک ِ پرّندگی است. و آن دانه‌ی پرّندگی است؛ که جز پرّندگی نیست. آن را دانه‌ای از بیرون نیست. از بیرون بی دانه است. چون، پرّندگی از تمام ِ بیرون، پرّنده است. از هر چه بود است، پرّنده است. او در عدم، بر عدم می‌شتابد؛ و پرّنده است. و عدم، دانه‌ای است؛که همان بی‌دانگی است.


.

نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

خلوت



چیزی را دیدم. هنگامی که در آیینه نگریستم. هنگامی که چیزی را می‌جستم. هنگامی که، یافتم.

در خرابات ِ مغان نور ِ خدا می‌بینم

وین عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم

در آیینه نگاه کردم. ...

حقیقت ِ عریان ِ خود را جستم. سکون و سکوتی تمام، اطراف را از خلأ‌ ای بی‌حرکت پر کرد و صدای سهمگین ِ سکوت در خلال ِ نجوای بادی از راز و حیرت، کرانه‌ی تاریک ِ زمین و غبار ِ آسمان را با من تنها گذاشت. و من در خود شدم. ... زوزه‌ی باد در من پیچید. آن نجوا را در خود بسط دادم و راست در چشمانم در سکوت ِ آیینه، سفر کردم. ... در آن عمق کاویدم. در آن عمق ِ عمق، در بین ِ آن دو بی‌کرانه، احساس کردم نبضی پنهانی می‌زند. چون برقی لرزان؛ و آغشته از یک پژواک ِ محو. ... تا افق ِ ابد.

کور سویی دیدم. ...

در آن طوفان ِ تاریکی‌ی زمین و کوتاهی‌ی آسمان، در آن میان، آن کور سو و آن لمعه تمام ِ مرا در خود گرفت و نفسم را حبس کرد. و من دیدم، آن کورسو در من می‌خندد و می‌تابد. شکنج ِ لبخندش، طوفان ِ بیرون را در خود بلعید. زمان لحظه‌ای ایستاد و برق ِ چشمان ِ آن کور سو، همچون یقینی مرا با او تنها گذاشت.

آیینه خلوت شد. ... و من قدر ِ تنهایی را یافتم.

«زمین دل مرده، سقف ِ آسمان کوتاه». ... چه باک؟ چه دنجی تمام! دو کران ِ بی‌کران را مأمن و دنجی یافتم. حوصله‌ام از غیر طاق شد. دیدم تاریکی‌ی زمین و آسمان چون دو کف ِ دست بر گرد ِ شمعی، زجاجه و مشکات ِ عالم شده‌اند.

قلب ِ عالم را کشف کردم. قلبی به‌رنگ ِ سیاه، ... از آشوب ِ پر نوری. و من دیدم که در نور آن، در آیینه ناظرم و تصویر ِ لمعه‌ی نور، در صورت ِ من می‌رقصد. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم، آن کور سو، هستی‌ی هستی‌ی من می‌شود. چون بادی در دمیده در بادی و داغی نشسته بر قلب ِ آتشی. ... بگذار همه‌چیز در باد پیوندد. زمین و آسمان در هم شوند، و پراکنده. همچون نقشی بر آب. هیچ بر هیچ ....بگذار بروند. ... اما آیینه جاوید است و من هستم و تو، ای لمعه‌ی پاک. من می‌مانم و تو می‌مانی و آنچه در بین ِ ما می‌رود.

هستی را که خلاصه کنی، دیگر چیزی نمی‌ماند، جز آیینه و من و تو که بر براق ِ مکاشفه، در آن سفر می‌کنیم. سفری به بطن ِ بطن؛ به نبض ِ هستی. به قلب ِ آیینه. ... بگذار زمین و آسمان را هر چه شود. ... چه غم؟

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست.

                                           مولانا جلال‌الدین


.
نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

اسم ِ اعظم



گفتم: میلاد چیست؟

گفت: میلاد مقتضای آفرینش است؛ و آن فرزند ِ عشق است. فرزند ِ عشق، فرزند آفرینی است.

گفتم: دردی مرا گرفته است. فرزندی در من است.

گفت: عشق، حامل ِ تو شده است. تو در عشق می‌رویی و عشق رگ‌های تو را از زندگی‌ی خویش پر می‌کند. او تو را می‌رویاند و نطفه‌ی عشق در تو است.

گفتم: اویی هستی‌ی من می‌شود.

گفت: خیالی مهیا کن. از بستگی درآ و گنجینه‌ی دلت را با نام ِ خداوند، بگشا. بسم الله گشایش ِ تو می‌شود. ساکن شو؛ نام را بر زبان بیاور و در چشمان ِ خیال ِ یارت بنگر؛ بسم الله را خواهی شنید؛ اسم ِ اعظم را خواهی شنید. و آن اسمی است که تنها، شنیده می‌شود؛ و گفته نمی‌شود. و آن پاسخ ِ گفته‌ی تو است.

گفت آن الله ِ تو لبیک ِ ماست

و آن نیاز و درد و سوزت پیک ِ ماست

تشنگان گر آب جویند از جهان

آب هم جوید به عالم تشنگان

چون که عاشق او است تو خاموش باش

او چو گوشت می‌کشد تو گوش باش

گفتم: بسم الله چیست؟

گفت: شوق ِ آفرینش است.

گفتم: آفرینش ِ آفرینش.

گفت: یار در خیال ِ چشم ِ یار، ایجاد را می‌بیند. یار در یار می‌نگرد و در بطن ِ چشم ِ یار، در آن کنه، می‌بیند که چیزی در کنه ِ اندرونش موج می‌زند؛ می‌تابد و از عشق جرعه‌ناک است.

تابش ِ آن دیدار به بی‌صورت در می‌آید و تراوش ِ وحی، در نور ِ بی‌هشی، او را به سخن در می‌آورد. آفرینش، در نمونه‌ای نموده می‌شود. سخن آغاز می‌شود و کلمات ِ معنی، پس ِ پشت ِ هم در می‌رسند و او را از آن خبری نی. می‌گوید و نمی‌داند. می‌بیند که می‌شنود و می‌داند که نمی‌گوید؛ بلکه گفتن و خلق ِ گفتن، در او خلق می‌شود. ایجاد در او ایجاد می‌شود، و او آن را در می‌یابد. عشق خواهد کین سخن بیرون بود.

گوینده، عشق است. عشق، آفرینش را می‌آفریند. او خالق ِ آفریدگاری است. الله می‌سراید و سخن می‌گوید. الله در بین ِ دو چشم، در بین ِ دو دیدار، حاضر است و یار در مستی‌ی دیدار ِ چشم ِ یار، الله را می‌بیند و این غایت ِ هستی است.

دیدار، می‌بیند که این الله است که نرد ِ عشق می‌بازد. الله می‌تابد و یار، یار را و یار الله را آیینه است. آنکه می‌بیند و آنکه دیده می‌شود، حق است. دیدار، آئینگی است. و جهان، به نام ِ همین آیینگی است که بر می‌رود و بر می‌رویاند. آیینگی، آئین ِ هستی است و هستی‌‌ی هستی، ... از آیینگی است؛ طفیلی‌ی دیدار است. طفیل ِ هستی‌ی عشق اند آدمی و پری.

و اسم ِ اعظم آن سخنی است که بی زبان در بین ِ دو آئینه جاری است. و سرّ ِ او آن است که از غایت ِ لطیفی، به گفت در نمی‌آید و تنها شنیده می‌شود. و سرّ ِ سر ِ آن این است که او کلمه‌ای است که دو گوینده دارد و گوینده‌اش آن را نمی‌شنود و تنها در قعر ِ درون ِ یاری که همچون یکی از دو آیینه که معدوم ِ تجلی‌ی حضور ِ دیگری است، می‌پیچد و شنیده می‌شود.

کلمه‌ای است که دو گوینده دارد و هیچ یک از آن دو گفته‌ی خود را نمی‌شنود. او شنوای گفته‌ی دیگری است و آنچه می‌شنود، در او می‌تابد و همچون نطفه‌ای در او کلمه‌ای می‌کارد و سخنی به بار می‌آورد که تنها شنیدنی است و آن دیگری آن را می‌شنود. بدین گونه، آن کلامی است که بی گفت است و تنها شنیدنی است. و آن اسم‌ ِ اعظم است؛ که در دیدار، ... شنیده می‌شود. که در دیدار، ... دیدار می‌شود.

.

نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

اْنس



گر شدی عطشان ِ بحر ِ معنوی

فرجه‌ای کن در جزیره‌ی مثنوی

فرجه کن چندان که اندر هر نفس

مثنوی را معنوی بینی و بس

                                       مولانا

 

گفتم: انس چیست؟

گفت: انس، حیات ِِِ مدام است. انس مدامی‌ی حبات است. 

گفتم: صفا را، مدام می‌خواهم. انس را می‌خواهم.

گفت: اگر صفا را می‌خواهی، در صفا پیوند. و بر آن باقی باش. در صفا خانه بگیر و در عمق ِِِ آن خلوت کن. باده بر بگیر و سر همان جا بنه.

برای درک ِِِ صفا به درک ِِِ صافی بپرداز. نمودی از صفا را بیاب؛ و به‌طور ِِِ او درآ. در آب، بنگر. که نمودگاری از صفاست. آب مجلی‌ی صفا است و صورتی از صفا است. و بدان، که درک ِِِ آب، درک ِِِ آب بودن است. پس در صافی‌ی آب پیوند و آبی را مشق کن. خس‌های آب‌پوش را از سینه بروب پس در آب بنگر و به آب بپیوند و بنیوش.

حس‌ها و اندیشه بر آب ِِِ صفا

همچو خس بگرفته روی آب را

خس بس انبه بود بر جو چون حباب

خس چو یک سو رفت پیدا گشت آب

دم بخور در آب ِِِ ذکر و صبر کن

تا رهی از فکر و وسواس ِِِ کهن

بعد از آن تو طبع ِِِ آن آب صفا

خود بگیری جملگی سر تا به پا

                                       مثنوی

در آب بنگر و به آب بنیوش. ریزش ِِِ آب به درون تو می‌ریزد و نفحه‌ی آب در تو می‌پیچد. استشمام ِِِ آب را در خود جاری کن. بگذار آب تو را بشوید. آب، کثرت ِِِ صداهای اضافی را با خود می‌برد و تو را به‌طور ِِِ خود در می‌آورد. پس چشمانت را ببند و آرام به درون ِِِ خود روان شو. صفا بر آوای نیی، در تو می‌ریزد و جریان پیدا می‌کند. آوا را بشنو و بیاموز. آوای صفا، آوای مهر است. بگذار مهر در تو بخواند. آنگاه خاموش باش و سکون و صفایت را به بی‌ادبی تباه مکن. مراقبه‌ی ادب، بر تو است. خاموش و پر و صافی؛ از نفحه‌ی صفا، بنشین و بر ادب، ... در کار شو.

آن رسول ِِِ مجتبی وقت ِِِ نثار

خواستی از ما حضور و صد وقار

آنچنانک بر سرت مرغی بود

کز فواتش جان ِِِ تو لرزان شود

پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا

تا نگیرد مرغ ِِِ خوب ِِِ تو هوا

دم نیاری زد ببندی سرفه را

تا نباید که بپرد آن هما

ور کست شیرین بگوید یا ترش

بر لب انگشتی نهی یعنی خمش

حیرت آن مرغ است خاموشت کند

بر نهد سر دیگ و پر جوشت کند

                                        مثنوی

اگر صفا را می‌خواهی، صفا را صدا بزن؛ یعنی که در یاد حاضر کن. همین کافی است. بگذار همه‌ی تو نجوایی صافی شود. صفا در تو خواهد رسید و تو را آغشته‌ی خود خواهد کرد. در سکون و عشق غوطه بخور و خوش، ... بخسب. عشق تو را با خود به هر جا می‌برد. و تو در سفری تمام خواهی بود. سفری که در کنج ِِِ خلوت ِِِ غار ِِِ بی ‌سفری همچون جویباری صافی و زلال جریان دارد. و تو خاموش و خوش، خفته‌ای.

چون که با شیخی تو دور از زشتیی

روز و شب سیاری و در کشتیی

گر چه پله چشم بر هم می‌زنی

در سفینه خفته‌ای ره می‌کنی

مسکل از پیغامبر ِِِ ایام ِِِ خویش

تکیه کم کن بر فن و بر گام ِِِ خویش

                                            مثنوی

بر سفینه‌ی صفا سوار شو و بر آن مرکب، بران؛ صافی و زلال. بگذار نشاط‌ ِِِ صفا در رگ ِِِ جانت بدود و تو بود و زندگی‌ی صفا شوی. حضور ِِِ تو، صفا را و صفا تو را، حیات می‌بخشد.

 و بدان، زندگی، دوام ِِِ زندگی است و حضور، جریان ِِِ حضور؛ و انس، لطیفی‌ی حضور؛ که خنک است و شادیانه. صفا از دوام ِِِ حضور بر می‌رسد و دوامی‌ی صفا دوامی‌ی حیات است.

... و آن انس است.

 

.
نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

رای



عشق گزین عشق که گردی گزین

عشق تو را بخشد رایی رزین

                                        مولانا

 

گفتم: رای چیست؟

گفت: رایی بر عقل. عقلی در عشق.

گفتم: عقل ِ عشق، چگونه می‌آموزد؟

گفت: از راز. رایحه‌ی عشق، راز است. عشق از راز می‌پوشد و از راز می‌خورد و از راز می‌آشامد و عشق از راز می‌پوشاند و از راز می‌خوراند و از راز می‌نوشاند.

هر چه گوید مرد ِ عاشق بوی عشق

از دهانش می‌جهد در کوی عشق

گفتم: چگونه می‌شود که عشق، می‌داند؟

گفت: دانش راز است. و او خوراک ِ عاشق است. عشق همچون آتش که خوراک ِ آتش است از خود می‌خورد و همه چیز را خود می‌کند. دانش لمعه‌ی آتش است. و از عشق می‌شکفد. عشق، راز را از قعر ِ بطن، ظاهر می‌کند. و آن خوراک ِ عشق است. عشق، خورنده‌ی راز است.

کان ِ قندم نیستان ِ شکرم

هم ز من می‌روید و من می‌خورم

معرفت، رای عشق است. و آن نقل ِ عاشقی است. ... و آن، حق است.


.

نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

دیدار



آدمی دید است، باقی پوست است

دید، آن است آن که دید دوست است.

                                                مولانا

 

گفتم: دید چیست؟

گفت: یک ذوق ِ بی زمان. یک دید. ... یک کشف ِ بی ندید. یک آن ِ پیش از آن. یک زمان ِ بی زمان.

گفتم: زمان چیست؟ 

گفت: بسط ِ یک دیدار. ...

تا محو ِ دید. ...

و آن زمان، بی‌زمانی است. ... و آن ذوق است.

 

.

نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

سیر ِ صورت



این جهان یک فکرت است از عقل ِ کل

عقل چون شاه است و صورت‌ها رسل

                                                      مولانا

گفتم: در دل ِ صورت، فکرتی است.

گفت: آری، اما صورت، در دل ِ فکرت است. فکرت، حامل ِ صورت بوده است. و صورت برای تو حامل ِ خبری است از فکرت. صور، رسل‌اند.

گفتم: از دل ِ کدام به کدام می‌توان رسید؟ پیک ِ شاه برِ که می‌رسد؟

گفت: فکر، فکر را می‌داند. فکر در دل ِ صورت، فکر را می‌یابد. در دل ِ فکر ِ تو، صورت مشاهده می‌شود و در دل ِ مشاهده‌ی صورت، فکر یافت می‌شود. تو از دل ِ صورت به فکرت ِ صورت، می‌توانی رسید. ولی تا فکر ِ تو مزه‌ی فکر ِ صورت را نیافته باشد، دریچه‌ی صورت را در نخواهی یافت. پس از دل ِ فکر تو است که می‌توان به دریچه‌ی دل ِ صورت رسید، و در آن دل فکر را یافت. پیک ِ شاه برِ آنی می‌رسد که او را می‌شناسد. برِ آن که پیش از پیک، با خبر باشد. بر دیده‌وری که که سیر ِ صورت می‌کند. بر آنی که اسرار ِ نظربازی، داند. ... صور رسل‌اند.

در دل ِ آن کس که از ایمان مزه است

روی و گفت ِ آن پیمبر معجزه است

                                               مثنوی

گفتم: چرا صورت، فکر را از فکری جدا کرده است؟

گفت: صورت هم خالق ِ جدایی است و هم خارق ِ او. او هم واصل است و هم فاصل. صورت حاجب ِ غیب است و آن غیرت است. و صورت واصل و واسطه‌ی بی‌صورت است. و آن، هم از ناز است و هم چیزی دیگر. ... صورت هادی است. و در واقع هادیت، خالق‌ ِ صورت است. اما راهی است به مجاز و راهی است به حق. یکی از غیرت است و دیگری از عشق.

ای بسا کس را که صورت راه زد

قصد ِ صورت کرد و بر الله زد

هین رها کن عشق‌های صورتی

نیست بر صورت نه بر روی ستی

                                           مثنوی

 

.
نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

یار



یار شو تا یار بینی بی عدد

زآنکه بی یاران بمانی بی مدد

                                      مثنوی

 

گفتم: می‌شوم.

گفت: می‌شوی، ... شوی. یار شو و یار بین، دل شو و دلدار بین. ...

گفتم: تنهایی‌ی تمام، بی‌جنبشی‌ی تمام است. مرگ است.

گفت: مرگ است. زندگی، جوششی است از میل. و میل، میلی است از یک سو به سویی دیگر. بی سویی دیگر، کار بر نمی‌آید. ... تنهایی، از مرگ است. مرگ است.

گفتم: سعادت ِ بزرگی است، در یاران بودن.

گفت: نه تمام. ... سعادت، در یاری است.

گفتم: کلیدی را در یافتم.

گفت: کلید ِ تو، تمام است. ... همچنان می‌رو. همان معشوق را می‌دان و می‌رو. گشایش در تو می‌رسد. قدم از خانه بیرون نه. و برو. ... مستان سلامت می‌کنند. قوت از یاران بخور. و از دم ِ آنان همت بگیر. ... با مدد باش و، مدد کن. ... این تمام است.

یار شو تا یار بینی بی عدد

زآنکه بی یاران بمانی بی مدد

                                      مثنوی
.
نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

دمندگی



هین که اسرافیل ِ وقت اند اولیا

مرده را ز ایشان حیات است و نما

                                            مثنوی

 

گفتم: زندگی چیست؟

گفت: قیامت است. ... و آن اهتزاز ِ زندگی است.

گفتم: پرواز ِ اهتزاز. ...

گفت: ارتفاع ِ زندگی.

گفتم: بال ِ زیستن. ...

گفت: رقصی است. ... رقصی است، به ضرب ِ شوق و آوای ذوق. دمنده، عشق است. نوا، زندگی است. و آن اهتزاز ِ زندگی است. ... زنده، حامل ِ زندگی است. و زندگی حامل ِ زنده.

گفتم: اولیا. ...

گفت: روزنی از عشق. دروازه‌ی عشق. ... زایای زندگی.

هین که اسرافیل ِ وقت اند اولیا

مرده را ز ایشان حیات است و نما 

                                           مثنوی


.

نوشته شده توسط هست ِ نیست| |

کلمه



چراغ ِ افروخته، چراغ ِ نا افروخته را بوسه داد. ... 

غلام ِ آن کلماتم که آتش انگیزد ...

                                                  مولانا


گفتم: کلمه چیست؟

گفت: آتشی است در دل که در خود تکرار می‌شود. پیچان و بی صداع. آرام و خوش‌گوار. بی چشم می‌نگرد. و ندانسته، می‌داند. در مغز ِ خود می‌پیماید و نغز می‌بالد. بال و پر می‌گیرد. و همچنان، .... می‌رود. ... همچنان، تا جایی که سفر ِ آتش بر در ِ دل ِ آتش می‌رسد. آتش بر رواق ِ دل ِ آتش می‌ایستد و سجده می‌کند. دل ِ آتش، آتش را و آتش، دل ِ آتش را کشف می‌کند. دل ِ آتش، ... می‌گیرد. آتش ِ سر به زیر می‌گیرد و بر در ِ دل ساکن می‌شود. ... آتش، فرو می‌رود. و در یکتایی‌ی خویش در کنه ِ اندرون، می‌کاود و منبسط می‌شود. تیز رو همچنان تا تمام، ... می‌پیماید. همچنان، ... تا هنگامی که بطن ِ آتش جای را بر خود تنگ می‌کند. ... آتش در آتش نمی‌گنجد. بیرون‌شویی می‌خواهد. نمی‌یابد. از وجود ِ خویش می‌خورد تا خود را در خود جای دهد. پیچان و سوزان. چرخان و پر لهیب. چرخی در چرخی و پیچشی در پیچشی. موجی در موج و غوری در، ... غور. آتش در عمق ِ خود به پرواز در می‌آید. ... و در آن کنه، در قعر ِ آن سویدا، ... اوج می‌گیرد. خانه می‌سوزد. آرام و، ... مهیب. ... آتش در آتش غرقه می‌شود. و ادراک ِ آتش در وحدت ِ خود به سکرِ ِ درک مست است. آتش، حرکت می‌شود. حرکت، به حرکت در می‌آید. حرکت در حرکت منزل می‌کند. گرم رو، ... سوی به بی سو. و نشان به بی نشان. خیره در نا ... جا. و چشم در چشم ِ، ... امید. آتش، ... حامل ِ آتش است. ... بیرون‌شویی نیست. ... بیرون‌شویی نیست. گلوی آتش بر آتش تنگ می‌شود. ... بیم است. آتش، زنده زنده، ... می‌میرد. ... بیم است. آتش از آتش سیر می‌شود. آتش، ... می‌سوزد. آتش، تشنه‌ی آب می‌شود. آتش، تشنگی می‌شود. ... چیزی می‌گوید.

آن، ... کلمه است.

گفتم: هله، کلمه، آتش است. کلمه، چه می‌گوید؟

گفت: همان کلمه‌ای که روزی او را از خود زایانده است. همان نجوایی که روزی در او پیچید. ... خاموش و پر نوا. آوای یک ... سکون. بسط ِ یک ... دیدار. ... پژواک ِ آن ... غوغا. ... می‌گوید:

       ... آتش.

       ... بوسه‌ی آتش.

 

      سترگا، سکوت.

      دریغا، یاران

      من آتشم، ... رقصنده در آتش.

 

.

نوشته شده توسط هست ِ نیست| |


Design By : Night Skin